Design : LearningBet

Design : LearningBet


خانه بدوش

دکتر شریعتی فروغ کارو شاملو اخوان سهراب ستار

ای نام تو بهترین سرآغاز   بی‌نام تو نامه کی کنم باز
ای یاد تو مونس روانم   جز نام تو نیست بر زبانم
ای کار گشای هر چه هستند   نام تو کلید هر چه بستند
ای هیچ خطی نگشته ز اول   بی‌حجت نام تو مسجل
ای هست کن اساس هستی   کوته ز درت دراز دستی
ای خطبه تو تبارک الله   فیض تو همیشه بارک الله
ای هفت عروس نه عماری   بر درگه تو به پرده داری
ای هست نه بر طریق چونی   دانای برونی و درونی
ای هرچه رمیده وارمیده   در کن فیکون تو آفریده
ای واهب عقل و باعث جان   با حکم تو هست و نیست یکسان
ای محرم عالم تحیر   عالم ز تو هم تهی و هم پر
ای تو به صفات خویش موصوف   ای نهی تو منکر امر معروف
ای امر تو را نفاذ مطلق   وز امر تو کائنات مشتق
ای مقصد همت بلندان   مقصود دل نیازمندان
ای سرمه کش بلند بینان   در باز کن درون نشینان
ای بر ورق تو درس ایام   ز آغاز رسیده تا به انجام
صاحب توئی آن دگر غلامند   سلطان توئی آن دگر کدامند
راه تو به نور لایزالی   از شرک و شریک هر دو خالی
در صنع تو کامد از عدد بیش   عاجز شده عقل علت اندیش
ترتیب جهان چنانکه بایست   کردی به مثابتی که شایست
بر ابلق صبح و ادهم شام   حکم تو زد این طویله بام
گر هفت گره به چرخ دادی   هفتاد گره بدو گشادی
خاکستری ار ز خاک سودی   صد آینه را بدان زدودی
بر هر ورقی که حرف راندی   نقش همه در دو حرف خواندی
بی‌کوه کنی ز کاف و نونی   کردی تو سپهر بیستونی
هر جا که خزینه شگرفست   قفلش به کلید این دو حرفست
حرفی به غلط رها نکردی   یک نکته درو خطا نکردی
در عالم عالم آفریدن   به زین نتوان رقم کشیدن
هر دم نه به حق دسترنجی   بخشی به من خراب گنجی
گنج تو به بذل کم نیاید   وز گنج کس این کرم نیاید
از قسمت بندگی و شاهی   دولت تو دهی بهر که خواهی
از آتش ظلم و دود مظلوم   احوال همه تراست معلوم
هم قصه نانموده دانی   هم نامه نانوشته خوانی
عقل آبله پای و کوی تاریک   وآنگاه رهی چو موی باریک
توفیق تو گر نه ره نماید   این عقده به عقل کی گشاید
عقل از در تو بصر فروزد   گر پای درون نهد بسوزد
ای عقل مرا کفایت از تو   جستن ز من و هدایت از تو
من بددل و راه بیمناکست   چون راهنما توئی چه باکست
عاجز شدم از گرانی بار   طاقت نه چگونه باشد این کار
می‌کوشم و در تنم توان نیست   کازرم تو هست باک از آن نیست
گر لطف کنی و گر کنی قهر   پیش تو یکی است نوش یا زهر
شک نیست در اینکه من اسیرم   کز لطف زیم ز قهر میرم
یا شربت لطف دار پیشم   یا قهر مکن به قهر خویشم
گر قهر سزای ماست آخر   هم لطف برای ماست آخر
تا در نقسم عنایتی هست   فتراک تو کی گذارم از دست
وآن دم که نفس به آخر آید   هم خطبه نام تو سراید
وآن لحظه که مرگ را بسیجم   هم نام تو در حنوط پیچم
چون گرد شود وجود پستم   هرجا که روم تو را پرستم
در عصمت اینچنین حصاری   شیطان رجیم کیست باری
چون حرز توام حمایل آمود   سرهنگی دیو کی کند سود
احرام گرفته‌ام به کویت   لبیک زنان به جستجویت
احرام شکن بسی است زنهار   ز احرام شکستنم نگهدار
من بیکس و رخنها نهانی   هان ای کس بیکسان تو دانی
چون نیست به جز تو دستگیرم   هست از کرم تو ناگزیرم
یک ذره ز کیمیای اخلاص   گر بر مس من زنی شوم خاص
آنجا که دهی ز لطف یک تاب   زر گردد خاک و در شود آب
من گر گهرم و گر سفالم   پیرایه توست روی مالم
از عطر تو لافد آستینم   گر عودم و گر درمنه اینم
پیش تو نه دین نه طاعت آرم   افلاس تهی شفاعت آرم
تا غرق نشد سفینه در آب   رحمت کن و دستگیر و دریاب
بردار مرا که اوفتادم   وز مرکب جهل خود پیادم
هم تو به عنایت الهی   آنجا قدمم رسان که خواهی
از ظلمت خود رهائیم ده   با نور خود آشنائیم ده
تا چند مرا ز بیم و امید   پروانه دهی به ماه و خورشید
تا کی به نیاز هر نوالم   بر شاه و شبان کنی حوالم
از خوان تو با نعیم‌تر چیست   وز حضرت تو کریمتر کیست
از خرمن خویش ده زکاتم   منویس به این و آن براتم
تا مزرعه چو من خرابی   آباد شود به خاک و آبی
خاکی ده از آستان خویشم   وابی که دغل برد ز پیشم
روزی که مرا ز من ستانی   ضایع مکن از من آنچه مانی
وآندم که مرا به من دهی باز   یک سایه ز لطف بر من انداز
آن سایه نه کز چراغ دور است   آن سایه که آن چراغ نوراست
تا با تو چو سایه نور گردم   چون نور ز سایه دور گردم
با هر که نفس برآرم اینجا   روزیش فروگذارم اینجا
درهای همه ز عهد خالیست   الا در تو که لایزالیست
هر عهد که هست در حیاتست   عهد از پس مرگ بی‌ثباتست
چون عهد تو هست جاودانی   یعنی که به مرگ و زندگانی
چندانکه قرار عهد یابم   از عهد تو روی برنتابم
بی‌یاد توام نفس نیاید   با یاد تو یاد کس نیاید
اول که نیافریده بودم   وین تعبیه‌ها ندیده بودم
کیمخت اگر از زمیم کردی   با زاز زمیم ادیم کردی
بر صورت من ز روی هستی   آرایش آفرین تو بستی
واکنون که نشانه گاه جودم   تا باز عدم شود وجودم
هرجا که نشاندیم نشستم   وآنجا که بریم زیر دستم
گردیده رهیت من در این راه   گه بر سر تخت و گه بن چاه
گر پیر بوم و گر جوانم   ره مختلف است و من همانم
از حال به حال اگر بگردم   هم بر رق اولین نوردم
بی‌جاحتم آفریدی اول   آخر نگذاریم معطل
گر مرگ رسد چرا هراسم   کان راه بتست می‌شناسم
این مرگ نه، باغ و بوستانست   کو راه سرای دوستانست
تا چند کنم ز مرگ فریاد   چون مرگ ازوست مرگ من باد
گر بنگرم آن چنان که رایست   این مرگ نه مرگ نقل جایست
از خورد گهی به خوابگاهی   وز خوابگهی به بزم شاهی
خوابی که به بزم تست راهش   گردن نکشم ز خوابگاهش
چون شوق تو هست خانه خیزم   خوش خسبم و شادمانه خیزم
گر بنده نظامی از سر درد   در نظم دعا دلیریی کرد
از بحر تو بینم ابر خیزش   گر قطره برون دهد مریزش
گر صد لغت از زبان گشاید   در هر لغتی ترا ستاید
هم در تو به صد هزار تشویر   دارد رقم هزار تقصیر
ور دم نزند چو تنگ حالان   دانی که لغت زبان لالان
گر تن حبشی سرشته تست   ور خط ختنی نبشته تست
گر هر چه نبشته‌ای بشوئی   شویم دهن از زیاده گوئی
ور باز به داورم نشانی   ای داور داوران تو دانی
زان پیش کاجل فرا رسد تنگ   و ایام عنان ستاند از چنگ
ره باز ده از ره قبولم   بر روضه تربت رسولم
نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۸ساعت ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ توسط علی ملکی نظرات () |

روزی ز سر سنگ عقابی بهوا خاست

 واندر طلب طعمه پر و بال بیاراست

بر راستی بال نظر کرد و چنین گفت

امروز همه روی زمین زیر پر ماست

بـر اوج فلک چون بپرم از نظـر تــیز

 می‌بینم اگر ذره‌ای اندر ته دریاست

گر بر سر خـاشاک یکی پشه بجنبد

جنبیدن آن پشه عیان در نظر ماست

بسیار منی کـرد و ز تقدیر نترسید

 بنگر که ازین چرخ جفا پیشه چه برخاست

ناگـه ز کـمینگاه یکی سـخت کمانی

 تیری ز قضاو قدر انداخت بر او راست

بـر بـال عـقاب آمـد آن تیر جـگر دوز

 وز ابر مر او را بسوی خاک فرو کاست

بر خـاک بیفتاد و بغلـتید چو ماهی

 وانگاه پر خویش گشاد از چپ و از راست

گفتا عجبست اینکه ز چوبست و ز آهن

 این تیزی و تندی و پریدنش کجا خاست

چون نیک نگه‌کرد و پر خویش بر او دید

 گفتا ز که نالیم که از ماست که بر ماست

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/٢٥ساعت ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ توسط علی ملکی نظرات () |

به تو می اندیشم
 
همه می پرسند:
 
«چیست درزمزمه مبهم آب؟
 
«چیست درهمهمه دلکش برگ؟
 
Every body asks:
 
«What hides in the ambiguous murmuring of water?
 
«What hides in the attractive humming of leaves?
 
 
«چیست دربازی آن ابرسپید،
 
روی این آبی آرام بلند،
 
که تورا می برد این گونه به ژرفای خیال؟
 
«What hides in the play of thet white cloud,
 
Above this calm lofty Blue,
 
Carring thou thus into the deep of fantasy?
 
 
«چیست درخلوت خاموش کبوترها؟
 
«چیست درکوشش بی حاصل موج؟
 
«What hides in the silent solitude of doves?
 
«What hides in the useless struggle of waves?
 
«چیست درخنده جام؟
 
که توچندین ساعت
 
مات ومبهوت به آن می نگری؟»
 
«What hides in the smile of goblet?
 
That you are so astonished to gaze
 
For hours?»
 
-    نه به ابر،
 
نه به آب،
 
نه به برگ،
 
- Not of cloud,
 
Not of water,
 
Not of leaves,
 
نه به این آبی آرام بلند،
 
نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام،
 
نه به این خلوت خاموش کبوترها؛
 
Not of this calm lofty Blue,
 
Not of this burning fire inside the goblet,
 
Not of this silent soiltude of doves;
 
من به این جمله نمی اندیشم!
 
Not of these do I think!
 
من مناجات درختان راهنگام سحر،
 
رقص عطرگل یخ رابا باد،
 
The tree silent praying at dawn,
 
The perfume of winter flowers dancing with wind,
 
نفس پاک شقایق رادرسینه کوه،
 
صحبت چلچله ها رابا صبح،
 
The poppy breathing purely within the bosom of mount,
 
The swallows talking with the morn,
 
نبض پاینده هستی را،درگندم زار،
 
گردش رنگ وطراوت رادرگونه گل،
 
Existence beating immortal in the wheat paddy,
 
Playing colour and freshness upon the cheeks of flower,
 
همه را می شنوم، می بینم!
 
All I see and hear!
 
من به این جمله می اندیشم!
 
به تومی اندیشم!
 
Not of these do I think!
 
Of you do I think!
 
ای سراپا همه خوبی،
 
تک وتنها به تومی اندیشم!
 
Of you – all over goodness,
 
Of you alone do I think!
 
همه وقت،
 
همه جا،
 
من به هرحال که باشم به تومی اندیشم!
 
Every time,
 
Every place,
 
In whatever state, of you do I think!
 
توبدان این را
 
تنها توبدان
 
You Know this
 
Only you know this
 
توبیا،
 
توبمان با من تنها توبمان.
 
Come
 
Stay with me, stay you alone.
 
جای مهتاب به تاریکی شب ها توبتاب!
 
من فدای تو، به جای همه گل ها توبخند!
 
Shine upon dark nights for the moonlight!
 
Maybe I die to you but smile for every flowers!
 
اینک این من که به پای تودرافتادم باز.
 
ریسمانی کن ازآن موی دراز،
 
Now that I have fallen upon your feet.
 
Make that long tress a piece of rope,
 
توبگیر!
 
توببند!
 
توبخواه!
 
Only you seize me!
 
Only you tie me!
 
Only you desire me!
 
پاسخ چلچله ها راتوبگو.
 
قصه ابرهوارا توبخوان!
 
Answer the swallows.
 
Narrate the tale of clouds!
 
توبمان با من، تنها توبمان!
 
دردل ساغرهستی توبجوش!
 
Stay with me, stay you alone!
 
Boil inside the heart of lifes goblet!
 
من، همین یک نفس ازجرعه جانم باقی است،
 
آخرین جرعه این جام تهی را توبنوش!
 
Only one drop of my life remains,
 
Drink up the last drop of this empty goblet
نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/٢٢ساعت ۳:٢۳ ‎ب.ظ توسط علی ملکی نظرات () |

 یاددارم درغروبی سردسرد میگذشت ازکوچه ى ما دوره گرد

دادمیزد،کهنه قالی میخرم

دست دوم جنس عالی میخرم

 کاسه وظرف سفالی میخرم

 گرندارى،کوزه خالی میخرم

اشک درچشمان باباحلقه بست

عاقبت آهی کشید،بغضش شکست

اول ماه است ونان درسفره نیست!

 ای خداشکرت ولی این زندگیست؟!

بوى نان تازه هوشش برده بود

اتفاقا مادرم هم روزه بود 

 خواهرم بی روسری بیرون دوید

 گفت آقا سفره خالی میخرید؟ ؟!!!

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٢٠ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ توسط علی ملکی نظرات () |

حسن ستار در بیست و هشتم آبان ماه سال 1328 شمسی در تهران متولد شد.
وی از همان دوران کودکی چالاک و خوش قریحه بود.
در آن روزگار در محله شهیاد تهران زندگی می کرد.

به زمینه های مختلف ورزشی و هنری بسیارعلاقه مند بود خصوصا به فوتبال علاقه زیادی داشت و در تیمهای فوتبال بازی می کرد حتی بعدها در جوانی و میانسالی نیز علاقه مند و پیگیر فوتبال بود و حتی کاپیتان تیم فوتبال هنرمندان نیز بود.
در زمینه های هنری نیز همچون ورزش بسیار فعال بود.
ستار تحصیلات خود را در دبستان و دبیرستان اقبال به اتمام رساند سپس در رشته اقتصاد بین المللی از مدرسه عالی بازرگانی موفق به اخذ مدرک لیسانس شد.

استعداد ذاتی ستار صدای دلنشین و تسلط و مهارت او در موسیقی سنتی و پاپ ایرانی به او کمک کرد و او را به یکی از محبوبترین چهره های تاریخ موسیقی ایران تبدبل نمود.شهرت و محبوبیت ستار در سن 22 سالگی با خواندن ترانه "خانه به دوش"که بر اساس فیلم "خانه به دوش"(مراد برقی) به کارگردانی و بازیگری پرویز کاردان بود آغاز گشت و آن چنان اوج گرفت که نام او را برای همیشه در تاریخ موسیقی ایران جاودانه کرد.ستار از خوانندگان معروف بسیاری از برنامه های رادیویی و تلویزیونی شد و جزءخوانندگان خانواده سلطنتی ایران گشت .وی حدود 200 آهنگ و ترانه اجرا نموده است که بسیاری از آنها در زمره آثار ماندگار موسیقی ایران است به عنوان مثال می توان به ترانه های "گل سنگم " "شازده خانم" "همسفر " "گل پونه" "صدای بارون" اشاره کرد.

یکی از افتخارات زندگی هنری ستار این است که از بخش روابط عمومی انستیتوی بین الملی عالیه (IFSI)شاخه مطالعات معاصر به پاس تلاش و هنرمندی در عرصه موسیقی به خصوص موسیقی ایران موفق به دریافت دکترای افتخاری رشته موسیقی شد.

وب سایت رسمی ستار او را به عنوان "a true Persian music icon"(شمایل شایسته موسیقی ایرانی )معرفی کرده است و در جایی دیگر می گوید دوستان و خانواده اش او را "the Persian Frank Sinatra"(فرانک سیناترای ایرانی )می نامند.شایان ذکر است که فرانک سیناترا خواننده و هنرمند بسیار مشهور قرن بیستم آمریکا است.همه و همه نشانگر شایستگی و شان والای او در موسیقی است.

در باره زندگی شخصی او نیز در این حد اشاره می کنم که ستار در سال 1978 میلادی به ایالات متحده امریکا مهاجرت کرد و در لس انجلس ساکن شد .سپس با خانمی که دو دختر5و8ساله(شینا و شیدا)داش ازدواج کرد و پس از مدتی ستار پدر دختر دیگری به نام شیلا گشت.

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/٧ساعت ٩:٥٥ ‎ق.ظ توسط علی ملکی نظرات () |

Design By : Mihantheme